همین خوبه که غیر از تو

همه از خاطرم میرند




نویسنده : فرزانه در تاريخ سه شنبه 29 بهمن1392

در برابر ِ هر حماسه من ایستاده بودم.


و مردی که اکنون با دیوارهای ِ اتاق‌اش آوار ِ آخرین را انتظار می‌کشد
از پنجره‌ی ِ کوتاه ِ کلبه به سپیداری خشک نظر می‌دوزد;
به سپیدار ِ خشکی که مرغی سیاه بر آن آشیان کرده است.
و مردی که روزهمه‌روز از پس ِ دریچه‌های ِ حماسه‌اش نگران ِ کوچه
بود، اکنون با خود می‌گوید:
 
«ــ اگر سپیدار ِ من بشکفد، مرغ ِ سیا پرواز خواهد کرد.
«ــ اگر مرغ ِ سیا بگذرد، سپیدار ِ من خواهد شکفت ــ

 دریانوردی که آخرین تخته‌پاره‌ی ِ کشتی را از دست داده است

در قلب ِ خود دیگر به بهار باور ندارد،

چرا که هر قلب روسبی‌خانه‌ئی‌ست

و دریا را قلب‌ها به حلقه کشیده‌اند.


و مردی که از خوب سخن می‌گفت، در حصار ِ بد به زنجیر بسته شد
چرا که خوب فریبی بیش نبود، و بد بی‌حجاب به کوچه نمی‌شد.
چرا که امید تکیه‌گاهی استوار می‌جُست
و هر حصار ِ این شهر خشتی پوسیده بود.


و مردی که آخرین تخته‌پاره‌ی ِ کشتی را از دست داده است، در
جُست‌وجوی ِ تخته‌پاره‌ی ِ دیگر تلاش نمی‌کند زیرا که تخته‌پاره،
کشتی نیست
زیرا که در ساحل

مرد ِ دریا
 
  بیگانه‌ئی بیش نیست.

 

احمد شاملو



نویسنده : فرزانه در تاريخ دوشنبه 15 اسفند1390

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت ازیادم

خداحافظ واین یعنی در اندوه تو میمرم

در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

وبی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

وبرف نا امیدی ب سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق و از دلبستگی هایم؟

چگونه می روی با اینکه می بینی چه تنهایم؟

خداحافظ ،تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ، بدون تو گمان کردی که میمانم

خداحافظ، بدون من یقین دارم که میمانی



نویسنده : فرزانه در تاريخ پنجشنبه 11 اسفند1390

 

فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی!

اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی!

گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی !

از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی!

چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور!

چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی!

صدای فریادم را همه شنیدند  جز او که باید میشنید!

اشکهایم را همه دیدند!

آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم!

گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ،

فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر این زمانه خیالیست ، حرفهای من بیچاره دروغین است!

حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و  درون خودم بسوزم !

اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم !

اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ، جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست!

آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم !

گرچه شاید مرا به فراموشی بسپاری ، اما عشق برای من با ارزش و فراموش نشدنیست است!



نویسنده : فرزانه در تاريخ پنجشنبه 11 اسفند1390

من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها....

می خواهم با تو سخن بگویم....

می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...

می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...

شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...

و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند...

کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...

اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...

حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...

پاییز از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم...

 



نویسنده : فرزانه در تاريخ پنجشنبه 11 اسفند1390

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو.

برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده .

 برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

 برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن .

 برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر .

 برای عشق وصال کن ولی فرار نکن .

 برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن .

 برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش .

 برای عشق خودت باش ولی خوب باش



نویسنده : فرزانه در تاريخ چهارشنبه 10 اسفند1390

فکرشو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم

 با چهار تا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم

من باشم و تو باشی و یه جفت دلهای بیقرا

 فرصت خوب انتقام از لحظه ای انتظار

فکرشو کن عروسکم به اون شب پر التهاب

 چشمهاتو روی هم بذار ، امشب به یاد من بخواب

 فکرشو کن دستهای من رو قلب تو جون بگیره

 دل دل بیقرارتو، توو سینه آروم بگیره

نه ساعتی باشه که شب سر بره و تموم بشه

 نه هیچ کسی سر برسه ، ثانیه ای هروم بشه

چشمهاتو روی هم بذار ، امشب به یاد من بخواب



نویسنده : فرزانه در تاريخ چهارشنبه 10 اسفند1390

******************

دنیا را بد ساخته اند... کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست
دارد تو دوستش نمی داری... . اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم
و آیین هرگز به هم نمیرسند این رنج است و زندگی یعنی این...



نویسنده : فرزانه در تاريخ چهارشنبه 10 اسفند1390
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
 
به حباب نگران لب یک رود قسم،
 
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
 
غصه هم می گذرد،
 
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
 
لحظه ها عریانند.
 
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
 
سهراب


نویسنده : فرزانه در تاريخ سه شنبه 9 اسفند1390

با توام

ای لنگر تسکین !

ای تکان موجهای دل !

ای آرامش ساحل !

با توام

ای نور !

ای منشور !

ای تمام طیف آفتابی !

ای کبود ارغوانی !

ای بنفشابی !

با توام ای شور !

ای دلشوره ی شیرین !

با توام

ای شادی غمگین !

با توام

ای غم !

ای غم مبهم !

ای ...

نمیدانم !

هر چه هستی باش !

اما کاش ... !

نه جز اینم ارزویی نیست :

هر چه هستی باش !

اما .... باش !



نویسنده : فرزانه در تاريخ سه شنبه 9 اسفند1390


سلام عزیز رفته ی من

به تو مدیونم بابت روشن شدن چراغ تفکراتم

ممنونم برای دروغ هایت ، که قدر لحظات صداقت را با آن ها فهمیدم

ممنونم برای رفتنت ، که تنهایی نشانم داد جای خالیت را وبیشتر دوست داشتنت را

ممنونم برای بیرون کردنم از قلبت، که نشانم دادی چه قلب بزرگی داری

وچه عشق هایی در آن جای میگیرد

ممنونم برای لحظاتی که منتظرم گذاشتی ،که در این لحظات صبر را آموختم
 
ممنونم برای آن زمان که با گفته هایت غرورم را شکستی

 که سخت است شکستن غرور و تو زحمتش را کشیدی

ممنونم برای لحظاتی که جایم را دیگری پر کرد، که دانستم هر آنچه خدا می دهد

 تنها امانتی است رفتنی

ممنونم برای آنکه دوستم نداشتی و می گفتی می پرستمت ، که

 آموختم هرگز باور نکنم جز خدا  چیزی قابل پرستیدن است

ممنونم برای  همه چیز ، تنها آخرین تمنای من را بپذیر

سردی کلام و دستانت رامیخواهم ، که

 بر قلب سوخته ام مرحمی باشدوآتشش را فرو بنشاند....



نویسنده : فرزانه در تاريخ سه شنبه 9 اسفند1390

اجازه ... !


اشک سه حرف  ندارد،


اشک خیلی حرف دارد ...

***

باور کرده ام ... ، انگار من،


برای ِ من ماندن ...


کم هستم ...


برای ِ ما شدن...


زیاد ...



***

باز  یا  بسته ...


چه فرق می کند؟


پنجره ... زخم ِ همیشگی ِ دیوار است...


نویسنده : فرزانه در تاريخ پنجشنبه 4 اسفند1390
برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،
تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،
تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،
تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،
تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،
تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،
تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،
تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،
تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»


نویسنده : فرزانه در تاريخ پنجشنبه 4 اسفند1390
از همان ابتدا دروغ گفتند!

مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" میشویم؟!

پس چرا حالا "من" اینقدر تنهاست!

از کی "تو" اینقدر سنگ دل شد؟!...

اصلا این "او" را که بازی داد؟!...

که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"!

میبینی

قصه ی عشقمان!

فاتحه ی دستور زبان را خوانده است!!!


نویسنده : فرزانه در تاريخ پنجشنبه 4 اسفند1390
رازهای سلامتـی از زبـان دانشمنـدان ژاپنـی

اگر به سلامت زیستی اهمیت می دهید و دوست ندارید به این زودیها گوهر ارزشمند سلامتی را

از دست بدهید، فقط کافیست به آخرین دستاوردهای متخصصین مرکز ملی هدایت (ارتقاء)

سلامت و رفتار شناسی توکیو توجه کنید!

آنها می گویند :

1. هرگز سیگار نکشید و اگر میکشید، نیمه آخر آن را به هیچ وجه نکشید.

2. در حمام هیچگاه مستقیما زیر دوش آب گرم نفس نکشید. کلر یک قاتل تدریجی است.

3. هنگام شارژ موبایل ابتدا شارژر را به گوشی وصل کنید و سپس آن را به برق وصل کنید.

بهتر است موبایل خاموش باشد.

4. چای بیشتر از یک روز مانده را اصلا ننوشید.

5. هنگام روشن کردن کولر اتومبیل خود ابتدا به مدت حداقل 5 دقیقه پنجره ها را باز بگذارید و

در پمپ بنزین ها هم کولر را خاموش نمایید.

6. غذای خود را بیشتر از یکبار در مایکروفر گرم نکنید و بعد از آن در صورت عدم استفاده

دور بریزید.

7. با حیوانات خانگی تعامل مثبت داشته باشید. آنها ممکن است از خیلی از انسانها سالمتر و

تمیزتر باشند. عوامل مشترک زیاد آنها با انسانها میتواند به شکل واکسن در بدن عمل کند.

8. هنگام غذا بین هر لقمه حداقل 1 دقیقه فاصله بگذارید و دو ساعت قبل و بعد از غذا و هنگام آن

نوشیدنی ننوشید.

9. هنگام حرکت اتومبیل، پنجره ها را تماما باز نکنید تا هوا بصورت باد وارد مجاری تنفسی

نگردد.

10. لوازم آرایشی را بیشتر از 5 ساعت بر روی پوست خود باقی نگذارید. سلولهای پوستی نیاز

به تعرق و تنفس دارند. در منزل نیز تا حد امکان از لباسهای گشاد، راحت و باز استفاده نمایید.

11. در صورتیکه هر روز استحمام نمی کنید، موهای خود را بیش از یکبار در شبانه روز شانه

نکنید. مراقب ورود شوره سر (حتی بصورت نامرئی) به چشمها و مجرای تنفسی خود باشید.

12. هنگام دویدن و راه رفتن سر خود را بالا نگهدارید. هنگام نشستن و خوابیدن برعکس سر

خود را پایین نگهدارید.

13. توجه بیش از حد به وزن، سودمند نیست. بدن انسان قادر است بصورت خودکار میزان

ورودی، جذب و میزان دفع را تنظیم نماید و اشتهای طبیعی نیز متناسب با آن میباشد. هرچه قدر

دوست دارید بخورید.

14. اگر نیاز مالی ندارید، لازم نیست روزی 8 ساعت کار کنید. بهترین تعداد ساعات کاری بین 5

الی 6 ساعت میباشد.

15. هرگز پشت مانیتورهای قدیمی که روشن هستند قرار نگیرید. ضرر آنها از خیلی از

دستگاههای عکسبرداری بیشتر است.

16. ورزش و تحرک در ابتدای صبح نه تنها سودمند نیست بلکه خطرناک نیز هست. سعی کنید

آن را در حداقل 3 ساعت بعد از بیداری و یا عصر انجام دهید.

17. توجه بیش از حد به امور سیاسی، ورزشی و اقتصادی برای سلامت روان مضر بوده و در

دراز مدت به علت عدم امکان تسلط بر کنترل آنها، باعث اختلالات روانی میگردد.

18. معجزه جواهر آلات برای خانمها را فراموش نکنید. حتی اگر صرفا به دیدن آنها باشد.

19. هیچگاه به پهلو نخوابید. سعی کنید در جهت عمود بر محور مغناطیسی زمین بخوابید.

20. از خوردن غذاهایی که مشکوک به استفاده از فراورده های گوشتی هورمونی هستند در حد

امکان پرهیز کنید.



نویسنده : فرزانه در تاريخ پنجشنبه 4 اسفند1390
 
بگذار عشق خاصیت تو باشد

 نه رابطه خاص تو با کسی......



نویسنده : فرزانه در تاريخ پنجشنبه 4 اسفند1390

درد من تنهايي نيست

بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت.........

بي عرضگي را صبر..............

و با تبسمي بر لب اين حماقت را حكمت خدا ميدانند....



كوروش كبير



نویسنده : فرزانه در تاريخ سه شنبه 2 اسفند1390

 

به کجا می نگری!؟

زندگی ثانیه ایست! وسعت ثانیه را می فهمی!؟

هیچکس تنها نیست...! ما خدا را داریم...

می شود با یادش همچو نسیم، بال در بال پرستو،

بوسه بر قلب شقایق ها زد و زیبا زیست...!!



نویسنده : فرزانه در تاريخ یکشنبه 30 بهمن1390
مرا می‌بايد که در اين خمِ راه
 
در انتظاری تاب‌سوز
سايه‌گاهی به چوب و سنگ برآرم،
 
چرا که سرانجام

 

 ژ

اميد

از سفری به‌ديرانجاميده بازمی‌آيد.
 

به زمانی اما

 

 

ای دريغ!

 

 

  که مرا

بامی بر سر نيست

نه گليمی به زير پای.

 

 

از تابِ خورشيد

 

 

تفتيدن را

سبويی نيست

تا آب‌اش دهم،

و بر آسودن از خسته‌گی را
 

بالينی نه

 

 

که بنشانم‌اش.

 

 
مسافرِ چشم به راهی‌هایِ من

 

 

بی‌گاهان

 

 

  از راه بخواهدرسيد.

ای همه‌ی اميدها

مرا به برآوردنِ اين بام

نيرويی دهيد!

 

 

احمد شاملو



نویسنده : فرزانه در تاريخ یکشنبه 30 بهمن1390
نمی خواستم نام چنگیز را بدانم

نمی خواستم نام نادر را بدانم

نام ش-ا-هان را ، محمد خواجه و تیمور لنگ

نام خفت دهندگان را نمی خواستم و خفت کشندگان را

می خواستم نام تو را بدانم

و تنها نامی که می خواستم و ندانستم

 احمد شاملو



نویسنده : فرزانه در تاريخ یکشنبه 30 بهمن1390

نمی دانم...

 نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

  نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

   ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

    گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

     و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را

    در گلویم سخت بفشارد

   و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

  بدین سان بشکند

 هردم سکوت مرگبارم را



نویسنده : فرزانه در تاريخ سه شنبه 25 بهمن1390
پسته لال مانده است؛

 آنها که لب گشودند، خورده شدند؛

 آنها که لال مانده اند، می شکنند؛

 دندان ساز راست می گفت :

 پسته لال؛ سکوت دندان شکن است ...!

"مرحوم حسین پناهی"



نویسنده : فرزانه در تاريخ سه شنبه 25 بهمن1390
روزي كه به دنيا آمدي هرگز نميدانستي

زماني كه خواهد رسيد كه آرامش بخش

 روح و روان كسي هستي كه

 با بودن تو دنيا برايش زيبا ميشود

تولد تو طلوع نور در قلبي مه گرفته بود

نفسي گرم در فضاي سرد و غريب

 گلي شكفته در بهار

اينو تو روز تولدش بهش دادم ..........



نویسنده : فرزانه در تاريخ یکشنبه 20 شهریور1390


One song can spark a moment
یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد


One flower can wake the dreamیک گل میتواند بهار را بیاورد

One tree can start a forestیک درخت می تواند آغاز یک جنگل باشد

One bird can herald springیک پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد
One smile begins a friendshipیک لبخند میتواند سرآغاز یک دوستی باشد

One handclasp lifts a soulیک دست دادن روح انسان را بزرگ میکند

One star can guide a ship at seaیک ستاره میتواند کشتی را در دریا راهنمایی کند

One word can frame the goalیک سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص کند
One vote can change a nationیک رای میتواند سرنوشت یک ملت را عوض کنند

One sunbeam lights a roomیک پرتو کوچک آفتاب میتواند اتاقی را روشن کند


One candle wipes out darknessیک شمع میتواند تاریکی را از میان ببرد

One laugh will conquer gloomیک خنده میتواند افسردگی را محو کند

One hope will raise our spiritsیک امید روحیه را بالا می برد

One touch can show you careیک دست دادن نگرانی شما را مشخص میکند

One voice can speak with wisdomیک سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد

One heart can know what's trueیک قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد

One life can make a differenceیک زندگی میتواند متفاوت باشد

You see, it's up to youشما میبینی پس تصمیم با شماست
 
 



نویسنده : فرزانه در تاريخ یکشنبه 19 تیر1390
پروردگارا
 
هنگامی که می خواهم در پیشگاهت سر به تعظیم و احترام
 
فرود آورم، عبودیت من به اعماقی که سرگشته ترین ونیاز
 
مند ترین انسانها در آن به پیش پای تو قراردارند نمی رسد-
سرتعظیم من تا آن حد خم نخواهد شد . آنجایی که تو درمیان
 
بینوایان و بی کسان ونیازمندان به صحبت می نشینی دل مرا
 
 هرگز راهی نیست
 
پروردگارا
 
هنگامی که در دل شب ،ساعت پرستش و عبادت
پنهانی تو فرا میرسد،فرمانم ده تا برای نغمه سرایی
 
در پیشگاهت به پا خیزم در هوای بامدادان که ساز
به نوا در می آید ،مرا نیز بار ده تا در حضورت باشم
 
و سرافراز گردم . نیرویی به من ده تا توان خود را از
روی عشق و نهایت محبت تسلیم خواسته های تو
 
و رضای تو کنم
 

نویسنده : فرزانه در تاريخ یکشنبه 19 تیر1390

تا چشم ها را بستم
آرزويم تو شدي
فكر رفتن كردم
سمت و سويم تو شدي
تا كه لب وا كردم
گفتگويم تو شدي
در ميان سكوت شبهايم
جستجويم تو شدي
زير باران پر احساس خيال
شستشويم تو شدي
هركجا بودم من
پيش رويم تو شدي...
مهربان در تمام قصه هاي من
هيچ كس جز تو نبود
همه اويم تو شدي ...!



نویسنده : فرزانه در تاريخ یکشنبه 4 اردیبهشت1390
 
دخترک شانزده ساله بود که براي اولين بار عاشق پسر شد.

پسر قدبلند بود، صداي بمي داشت و هميشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتي نبود اما نمي خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اينکه راز اين عشق را در قلبش نگه مي داشت و دورادور او را مي ديد احساس خوشبختي مي کرد.

در آن روزها، حتي يک سلام به يکديگر، دل دختر را گرم مي کرد. او که ساختن ستاره هاي کاغذي را ياد گرفته بود هر روز روي کاغذ کوچکي يک جمله براي پسر مي نوشت و کاغذ را به شکل ستاره اي زيبا تا مي کرد و داخل يک بطري بزرگ مي انداخت. دختر با ديدن پيکر برازنده پسر با خود مي گفت پسري مثل او دختري با موهاي بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهايي بسيار سياه ولي کوتاه داشت و وقتي لبخند مي زد، چشمانش به باريکي يک خط مي شد.
در 19 سالگي دختر وارد يک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهي بزرگ در پايتخت راه يافت. يک شب، هنگامي که همه دختران خوابگاه براي دوست پسرهاي خود نامه مي نوشتند يا تلفني با آنها حرف مي زدند، دختر در سکوت به شماره اي که از مدت ها پيش حفظ کرده بود نگاه مي کرد. آن شب براي نخستين بار دلتنگي را به معناي واقعي حس کرد.
روزها مي گذشت و او زندگي رنگارنگ دانشگاهي را بدون توجه پشت سر مي گذاشت. به ياد نداشت چند بار دست هاي دوستي را که به سويش دراز مي شد، رد کرده بود. در اين چهار سال تنها در پي آن بود که براي فوق ليسانس در دانشگاهي که پسر درس مي خواند، پذيرفته شود. در تمام اين مدت دختر يک بار هم موهايش را کوتاه نکرد.
دختر بيست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصيل شد و کاري در مدرسه دولتي پيدا کرد. زندگي دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطري هاي روي قفسه اش به شش تا رسيده بود.
دختر در بيست و پنج سالگي از دانشگاه فارغ التحصيل شد و در شهر پسر کاري پيدا کرد. در تماس با دوستان ديگرش شنيد که پسر شرکتي باز کرده و تجارت موفقي را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دريافت کرد. در مراسم عروسي، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابي بنوشد، مست شد.
زندگي ادامه داشت. دختر ديگر جوان نبود، در بيست و هفت سالگي با يکي از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روي يک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج مي کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره اي زيبا تا کرد.
 
ده سال بعد، روزي دختر به طور اتفاقي شنيد که شرکت پسر با مشکلات بزرگي مواجه شده و در حال ورشکستگي است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار مي دهند. دختر بسيار نگران شد و به جستجويش رفت. شبي در باشگاهي، پسر را مست پيدا کرد. دختر حرف زيادي نزد، تنها کارت بانکي خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستيد، مواظب خودتان باشيد.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگي مي کرد. در اين سالها پسر با پول هاي دختر تجارت خود را نجات داد. روزي دختر را پيدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پيش از آنکه پسر حرفي بزند گفت: دوست هستيم، مگر نه؟
پسر براي مدت طولاني به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبريک زيبايي برايش نوشت ولي به مراسم عروسي اش نرفت.
مدتي بعد دختر به شدت مريض شد، در آخرين روزهاي زندگيش، هر روز در بيمارستان يک ستاره زيبا مي ساخت. در آخرين لحظه، در ميان دوستان و اعضاي خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سي و شش بطري دارم، مي توانيد آن را براي من نگهداريد؟
پسر پذيرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
 
مرد هفتاد و هفت ساله در حياط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش يک ستاره زيبا را در دستش گذاشت و پرسيد: پدر بزرگ، نوشته هاي روي اين ستاره چيست؟
مرد با ديدن ستاره باز شده و خواندن جمله رويش، مبهوت پرسيد: اين را از کجا پيدا کردي؟ کودک جواب داد: از بطري روي کتاب خانه پيدايش کردم.
پدربزرگ، رويش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گريه مي کنيد؟؟؟؟؟
کاغذ به زمين افتاد. رويش نوشته شده بود:

معناي خوشبختي اين است که در دنيا کسي هست که بي اعتنا به نتيجه، دوستت دارد...



نویسنده : فرزانه در تاريخ یکشنبه 4 اردیبهشت1390

آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک میریزد، زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی , نه حاشیه ای فراموش شدنی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آن کس که می‌‌گرید فقط یک درد دارد و به خاطر آن یک درد می‌‌گرید،اما آنکه می‌‌خندد هزار درد دارد و نمیداند برای کدام درد بگرید و می‌‌خندد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


همه اشياء داراي قيمت هستند و اين تنها انسان است كه داراي حرمت و منزلت است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

راستگويى تو را نجات مى دهد گرچه از آن بيمناك باشى ، و دروغ تو را هلاك مى سازد گرچه از آن احساس ايمنى كنى

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آنجا كه عشق، حضوري نيرومند داشته باشد، دلشوره و نوميدي و ترس از ميان مي‌رود.
لئو بوسكاليا

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی از دست دادن عادت میشود دیگر بدست آوردن هم آرزو نمیشود

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 


چنانچه تعداد دشمنانتان بيشتر از دوستانتان است ،‌ بدانيد مشكل در وجود خود شماست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


ما آمده ایم كه زندگی كنیم تا قیمت پیدا كنیم، نه به هر قیمتی زندگی كنیم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


وقتی‌ تنهائیم، دنبال دوست میگردیم. پیدایش که کردیم، دنبال عیب‌هایش میگردیم. وقتی‌ که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش میگردیم، و همچنان تنها میمانیم. هیچ چیز آسانتر از قلب نمیشکند (جان ٔپل سارتر

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مردم سه دسته اند. يا نوكر پول ،‌ يا رفيق پول ،‌ يا ارباب پول

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


یک فرد باهوش یک مشکل را حل می‌کند اما یک فرد خردمند از رودررو شدن با آن دوری می‌کند
--
آلبرت انشتین

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر است
--
جان اولیورهاینر

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


زننده ترین حیواناتی که من تا کنون دیده ام چاپلوسانند، آنها از دوست داشتن سر در نمی آورند و فقط تقلید عاشق شدن را می کنند
 زرتشت

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


به یادتان میاورم که زیباترین منش ادمی محبت اوست
--
کوروش بزرگ

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


گل سرخ فقط برای کسی که می خواهد آن را بچیند خار دارد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آدمی را امتحان به کردار باید کرد نه به گفتار ،چه بیشتر مردم زشت کردار و نیکو گفتارند.
فیثاغورث

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

برای تا ابد ماندن بايد رفت ... گاهی به قلب کسی ... گاهی از قلب کسی

 



نویسنده : فرزانه در تاريخ یکشنبه 4 اردیبهشت1390
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد

 که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی

نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از

 عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال

سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از

دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: "خدایا چطور راضی شدی با من

چنین کاری کنی؟ "

چند روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده

بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟

آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.

وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........

چون در میان درد و رنج، دست خدا در کار زندگی مان است.

پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای

برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.




نویسنده : فرزانه در تاريخ یکشنبه 4 اردیبهشت1390

به لحظه هاي "بي" توبودن سلام ميكنم

به سينه ام دلي هست به نام ميكنم

تمام ميشود اين فاصله ها بي گمان

 به لحظه هاي "با "تو بودن سلام ميكنم



نویسنده : فرزانه در تاريخ یکشنبه 4 اردیبهشت1390